پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۹

آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی

حقا که به یک خنده دو عالم بگشایی

ورچه نگشائی لب و در پوست بخندی

از رشتهٔ جانم گره غم بگشایی

مجروح توام شاید اگر زخم ببندی

رحمی کنی ار حقهٔ مرهم بگشایی

کاری است فرو بسته، گشادن تو توانی

صد مشکل ازین‌گونه به یک‌دم بگشایی

اندیشه مکن سلسلهٔ چرخ نبرد

گر کارِ چو زنجیرِ من از هم بگشایی

گفتی چو فلک دست جفا برنگشایم

ایمن نشوم، گر تو توئی هم بگشایی

هان ای دل خاقانی از آه سحری کوش

که‌این چنبر افلاکْ خم از خم بگشایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۱یا وصل تو را نشانه بایستی
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۲بر دیده ره خیال بستی
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۳عالم افروز بهارا که تویی
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۴گر زیر زلف‌بند او باد صبا جا یافتی
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۵چه کردم کاستین بر من فشاندی
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۶جان از تنم برآید چون از درم درآئی
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۷هر زمان بر جان من باری نهی
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۸دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.