پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۴

دل بشد از دست دوست را به چه جویم

نطق فروبست، حال دل به چه گویم

نیست کسم غم‌گسار، خوش به که باشم

هست غمم بی‌کنار لهو چه جویم

چون به در اختیار نیست مرا بار

گرد سراپردهٔ مراد چه پویم

زخم بلا را چو کعبتین همه چشمم

زنگ عنا را چو آینه همه رویم

از درِ من عافیت چگونه درآید

چون نشود پای محنت از سر کویم

بس که شدم کوفته در آتش اندوه

گوئی مردم نیَم که آهن و رویم

تیره شد آبم ز بس درنگ در این خاک

کاش اجل سنگ برزدی به سبویم

بخت ز من دست شُست شاید اگر من

نقش امید از رخ مراد بشویم

چون دل خود را به غم سپارم ازین روی

دشمن خاقانیم مگر که نه اویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۳۶این خود چه صورت است که من پای‌بست اویم
  2. غزل شمارهٔ ۲۳۷گفتم آه آتشین بس کن، نه من خاک توام
  3. غزل شمارهٔ ۲۳۸نام تو چون بر زبان می‌آیدم
  4. غزل شمارهٔ ۲۳۹از تفّ دل، آتشین دهانم
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۰کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۱نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۲به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۳گفتم به ری مراد دل آسان برآورم
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.