پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۰

هر زمانی بر دلم باری رسد

وز جهان بر جانم آزاری رسد

چشم اگر بر گلستانی افکنم

از ره گوشم به دل خاری رسد

نیست امیدم که در راه دلم

شحنهٔ امید را کاری رسد

نیستم ممکن که در باغ جهان

دست من بر شاخ گلناری رسد

آسمان گر فی‌المثل پاره کنند

زان نصیب من کله‌واری رسد

زخم‌ها را گر نجویم مرهمی

آخر افغان کردنم باری رسد

از تو پرسم در چنین غم مرد را

جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد

پی گرفتم کاروان صبر را

بو که خاقانی به سرباری رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۲نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می‌پوشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۳عشق تو به هر دلی فرو ناید
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۴فروغ جمالت نظر برنتابد
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۵خوی او از خام‌کاری کم نکرد
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۶ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۷حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۸با یاد تو زهر بر شکر خندد
  8. غزل شمارهٔ ۱۰۹جانا لب تو پیشکش از ما چه ستاند
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.