پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۹

یک شهر سنگدل را یک سخت‌جان بس است

جائی که صد خدنگ بود یک نشان بس است

زلفت هزار حلقه کمان را چه می‌کند؟

گر صید دل مراد بود یک کمان بس است

دل زان تست بر سر جان گر سخن بود

قسمت کنیم با تو مرا نیم جان بس است

گمراه آنکه پیرو ارباب عادت است

خضر ره تو ماند ازین کاروان بس است

با دهر جنگ، شیشه به سنگ آزمودن است

با روزگار صلح کن، این امتحان بس است

گر نیک بنگریم غبار وجود ما

از بهر چشم بستن این خاکدان بس است

در پیش سرفکندن نرگس اشاره‌ای است

یعنی دگر نظارهٔ این بوستان بس است

بند دگر به پای دلت از وطن منه

بیرون نرفتن از قفس آشیان بس است

خواهد گسیخت رشتهٔ طاقت ز پیچ و تاب

دیگر کلیم آرزوی آن میان بس است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۱آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسن است
  2. غزل شمارهٔ ۸۲از من غبار بس‌که به دل‌ها نشسته است
  3. غزل شمارهٔ ۸۳جز از غبار مذلت دلم جلا نگرفت
  4. غزل شمارهٔ ۸۴به زخم تیر جفا مرهم عتاب چراست
  5. غزل شمارهٔ ۸۵شیوهٔ نادان بود بر عاشق بیدل گرفت
  6. غزل شمارهٔ ۸۶هر قدم لغزیدنی فرش قدمگاه من است
  7. غزل شمارهٔ ۸۷محتسب بر حذر از مستی سرشار من است
  8. غزل شمارهٔ ۸۸ای به از گل بر سر احباب خاک خواری‌ات
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.