پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۳۹

عصا و رعشه‌ای در دست از پیری به ما مانده

ز دست‌انداز ضعف این است اگر چیزی به پا مانده

ز خرمن‌ها رود بر باد کاه و حیرتی دارم

که چون کاه تنم از خرمن هستی به جا مانده

ز بار جامه از ضعف بدن در زیر دیوارم

تنم مانند نال خامه در زیر قبا مانده

نگاهم بر قد این سروبالایان نمی‌افتد

که سر همچون کمان حلقه‌ام بر پشت پا مانده

فلک با این همه حرصی که در پرده‌دری دارد

دل ما همچنان در پرده شرم و حیا مانده

گل خاکی که بی‌خارست در راه طلب نبود

به پایم یادگار هر گلی خاری جدا مانده

به درویشی چنانم نقش نسبت خوش‌نشین گشته

که همچون سکه‌ام بر تن نشان بوریا مانده

عصای کور می‌دزدند اهل عالم از خست

توقع از که می‌داری که گیرد دست وامانده

کلیم از دل غمی گر رفت ازان جانکاه‌تر آمد

اگر خاری برون آمد ز جا سوزن به جا مانده

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۴۱تا کی خورم غم دل با نیم جان خسته
  2. غزل شمارهٔ ۵۴۲ - در مدح شاه‌جهانغرور حسنش از بس با اسیران سرگران کرده
  3. غزل شمارهٔ ۵۴۳ای دل به سنگلاخ هوسها قدم منه
  4. غزل شمارهٔ ۵۴۴علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریده
  5. غزل شمارهٔ ۵۴۵هوای سیر گلشن مانده است و بال و پر رفته
  6. غزل شمارهٔ ۵۴۶دل از غم بیش و کم تقدیر گذشته
  7. غزل شمارهٔ ۵۴۷ز آتش پنهان عشق، هر که شد افروخته
  8. غزل شمارهٔ ۵۴۸کی صاحب همت ز جهان کام گرفته
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.