پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۵۴

شعله آتش حسن تو چو بالا گیرد

فلک انگشت بدندان ثریا گیرد

کاهش عشق ز بس جسم نزارم بگداخت

رنگ در چهره من پرده بسیما گیرد

خلوت وصل ترا محرم محروم دلست

چند از بزم تو برون رود و جا گیرد

خود اگر گوشه نشین نام جهانگیر خوشست

طرز باید که کسی یاد ز عنقا گیرد

بوی می مرهم ناسور بود کاش کسی

پنبه داغ مرا از سر مینا گیرد

اشک تا هست بخوناب جگر پروردست

دل مرغان قفس زود ز صحرا گیرد

بسکه پست است بمعراج تو گوئی رفته

بخت من آبله ای گر بته پا گیرد

با چنین طالع وارون چه توان کرد

زهر تا چند کس از دست مسیحا گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۵۶اجتناب از آهم آن مغرور خود سر می‌کند
  2. غزل شمارهٔ ۳۵۷ابر سرمایه گر از چشم تر ما ببرد
  3. غزل شمارهٔ ۳۵۸نه درین گلشن گلی از آشنائی بو دهد
  4. غزل شمارهٔ ۳۵۹چو شمع گرمی آن بیوفا زبانی بود
  5. غزل شمارهٔ ۳۶۰چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبود
  6. غزل شمارهٔ ۳۶۱کجاست بخت که تنگش کسی ببر گیرد
  7. غزل شمارهٔ ۳۶۲مرغ دلم که روشن ازو چشم دام بود
  8. غزل شمارهٔ ۳۶۳گل در چمن بجز خار در پیرهن ندارد
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.