پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۸۱

دولتم نیست که باشم به سخن دمسازت

گو سخن با دگران تا شنوم آوازت

شاهباز حرم قدسی و در ملک وجود

نیست جز بهر شکار دل و جان پروازت

رفتی و رشته پیوند مرا با تو قوی

روزی آرم به همین رشته سوی خود بازت

همچو گل گرچه به صد پاره شود پرده دل

حاش لله که شوم پرده گشای از رازت

تا شدی نازکنان ساقی خونین جگران

همه مستند ز جام می و من از نازت

بر سرم تاجی و بر تاج گهر کی باشد

که کنم جا به سر خویش به صد اعزازت

چون زند دم ز سخن پیش تو جامی زینسان

که دهد خامشیش لعل سخن پردازت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۳به کوی عزلتم ویرانه ای هست
  2. شمارهٔ ۸۴غنچه همچون دهان تنگ تو نیست
  3. شمارهٔ ۸۵از تو بر دل‌ها کمین‌ها نیک نیست
  4. شمارهٔ ۸۶ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل است
  5. شمارهٔ ۸۷زآهم آتش به خانه افتاده ست
  6. شمارهٔ ۸۸تو را ز دوست بگویم حکایت بی پوست
  7. شمارهٔ ۸۹زهی به نسخ گل آورده خط بناگوشت
  8. شمارهٔ ۹۰مقام عارف عالی مقام بی وطنیست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.