پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۷

دلم رابا کس آرامی نمانده ست

بجز ناکامیم کامی نمانده ست

به راه کام پای همتم را

مجال رفتن گامی نمانده ست

اگر من بی سرانجامم عجب نیست

جهان را هم سرانجامی نمانده ست

به شاخ آدمیت میوه انس

چه جای پخته چون خامی نمانده ست

مه نو می کند بر چرخ اشارت

کزین خمخانه جز جامی نمانده ست

ز باده خالی است آن جام یعنی

حریف باده آشامی نمانده ست

مبر در سلک هستی نام جامی

کزان مسکین بجز نامی نمانده ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۹لاله بین در بیستون چون غرق خون افتاده است
  2. شمارهٔ ۷۰مشکین خطی که روز رخش را شب آمده ست
  3. شمارهٔ ۷۱طره عنوان جمال تو چو جیم افتاده ست
  4. شمارهٔ ۷۲جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ست
  5. شمارهٔ ۷۳ساقی بیا که قصر بقا در تزلزل است
  6. شمارهٔ ۷۴این همه خونخواریم زان نرگس خونخواره چیست
  7. شمارهٔ ۷۵بی تو شبم را اثر روز نیست
  8. شمارهٔ ۷۶زبان در دهان ترجمان دل است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.