پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۷

مه ترکی زبان من نداند فارسی چندان

چو گویم بوسه ده مشکل نهد بر فارسی دندان

پریرم بود در دل شوق او چندان که می مردم

چو آمد دی دو چندان گشت و هست امروز صد چندان

ز غیرش دیده دربستم مکن گو جا به دل هر بت

که این شهریست از آمد شد بیگانه دربندان

چه حاصل گر شد از سندان دلهایش تنم حلقه

چو نگشاید دری بر روی من زین حلقه و سندان

نه یوسف داشت تنها محنت زندان که چون یوسف

به زندان رفت بی او بر زلیخا شد جهان زندان

من ابر نوبهارم او گل خندان عجب نبود

اگر باشم به باغ دهر من گریان و او خندان

بتان فرزند و جامی نیست جز یعقوب غمدیده

که مشعوف جمال یوسف است از جمله فرزندان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۹قسم به نون و قلم یعنی آن قد و ابرو
  2. شمارهٔ ۴۱۰ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو
  3. شمارهٔ ۴۱۱آن تندخو که آمد خون ریختن فن او
  4. شمارهٔ ۴۱۲تا نموده ست سر از طرف کله کاکل تو
  5. شمارهٔ ۴۱۳خورشید و ماه را چه برابر کنم به تو
  6. شمارهٔ ۴۱۴فصل بهار شد بگشا چشم انتباه
  7. شمارهٔ ۴۱۵ای ز سنبل خط تو برگل نقاب انداخته
  8. شمارهٔ ۴۱۶شاهد گل باز زنگاری نقاب انداخته
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.