پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۰

گوهر نایابی و من بهر تو جان می‌کنم

کان تو جان است و چون جان می‌کنم کان می‌کنم

بر لب تو دست سودم دی نه دندان وین زمان

می‌کنم زان یاد و دست خود به دندان می‌کنم

در دل عشاق پیکان تو گم شد وین همه

سینه خود را به ناخن بهر پیکان می‌کنم

بی‌تو ویران به جهان گر زان که دستم می‌دهد

خشت مهر و ماه ازین فیروزه ایوان می‌کنم

می‌خورم بر دل خدنگت جان غمگین می‌دهم

شاخ دولت می‌نشانم بیخ حرمان می‌کنم

می‌کنم آماده کحل دیده و عطر کفن

از درت خاکی که شب پنهان ز دربان می‌کنم

گو اجل جیبم بدر پیوند عمر من بس است

رشته پیراهنت کز طرف دامان می‌کنم

اره بر سر بوده‌ام عمری که اکنون گاه‌گاه

شانه‌سان تاری ازان زلف پریشان می‌کنم

می‌کنم یک یک ورق دیوان جامی را شمار

هرچه می‌بینم نه در وصفت ز دیوان می‌کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۲عجب دردی‌ست در جانم که درمانش نمی‌دانم
  2. شمارهٔ ۳۷۳شب خیالت چو شود پردگی منظر چشم
  3. شمارهٔ ۳۷۴ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندم
  4. شمارهٔ ۳۷۵مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندم
  5. شمارهٔ ۳۷۶چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم
  6. شمارهٔ ۳۷۷شب نیست که از شوق رخت زار نمیرم
  7. شمارهٔ ۳۷۸آن عید جان کجاست که قربان او شویم
  8. شمارهٔ ۳۷۹عقل می گفت که چند است صفات تو و چون
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.