پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۴

در نعت بقا نیست کسی با تو مشارک

وجه تو بود باقی و باقی همه هالک

هرجا زده ز اسماء تو آدم دم انبا

«سبحانک لا علم لنا» گفته ملایک

از ظلمت زلفت نتوان برد برون راه

گر نور جمالت نشود رهبر سالک

در سلک مساکین تو سکان صوامع

وز خیل ممالیک تو شاهان ممالک

عابد ز تو محجوب به تکمیل عبادات

حاجی ز تو محروم به تحقیق مناسک

از عام کالانعام مجو همت پاکان

معراج ملائک نبود کار اولئک

باحرص و هوا نیست غزا طاقت واعظ

رعنای مجالس نبود مرد معارک

گفتی بدرآی از همه تا با تو درآیم

فالقلب فداء لک والروح کذلک

جامی به غم عشق تواز فضل تو افتاد

مولای کما کنت تفضلت فبارک

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۶بیا ای ز سر تا قدم جان پاک
  2. شمارهٔ ۲۹۷ای خط و لب تو را به هم نزدیک
  3. شمارهٔ ۲۹۸محتسب در دست سنگ انداخت در خمخانه چنگ
  4. شمارهٔ ۲۹۹قد راقنی جمالک یا راکب الجمل
  5. شمارهٔ ۳۰۰حادی عشق اگر راز تو گوید به جبل
  6. شمارهٔ ۳۰۱ساقیا خیز کز محول حال
  7. شمارهٔ ۳۰۲مرا تا کی جگرخون داری ای دل
  8. شمارهٔ ۳۰۳دارد آن سرو گل اندام معنبر کاکل
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.