پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۶

بیا ای ز سر تا قدم جان پاک

ز هر تن خطاب تو روحی فداک

ز دست توام هرچه آید خوش است

چه آب حیات و چه زهر هلاک

به خاک درت سجده می خواستم

ولی بردم این ارزو را به خاک

مرا تا خیال تو شد مرغ دام

قفس وار دارم دل چاک چاک

به بزم خراباتیان غمت

اگر نیست قندیل روشن چه باک

همین بس که پیر مغان برفروخت

به جام می این تیره دیر مغاک

به راه تو جامی نهاده ست سر

دل دردمند و رخ گردناک

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۸محتسب در دست سنگ انداخت در خمخانه چنگ
  2. شمارهٔ ۲۹۹قد راقنی جمالک یا راکب الجمل
  3. شمارهٔ ۳۰۰حادی عشق اگر راز تو گوید به جبل
  4. شمارهٔ ۳۰۱ساقیا خیز کز محول حال
  5. شمارهٔ ۳۰۲مرا تا کی جگرخون داری ای دل
  6. شمارهٔ ۳۰۳دارد آن سرو گل اندام معنبر کاکل
  7. شمارهٔ ۳۰۴شدم در گوشه میخانه محرم
  8. شمارهٔ ۳۰۵چون ز فیض رشحات نم باران قدم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.