پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۱

آنکه گل را غیرت از لطف تن او خاسته ست

چاک جیب غنچه از پیراهن او خاسته ست

می رود دامن کشان چون گل بهاران وین همه

لاله و نسرین به باغ از دامن او خاسته ست

کی شود سوز قتلیش کشته زیر تیره خاک

زانکه این آتش ز جان روشن او خاسته ست

چون تواند عاشق از طوق وفایش سر کشید

قمری آسا طوق او از گردن او خاسته ست

چشمه چشمه زخم تیرش بر تن من گشته چشم

هرکجا گردی ز راه توسن او خاسته ست

شهر پر غوغا شده ست از فتنه مردم کشان

این همه فتنه زچشم پر فن او خاسته ست

از شکاف سینه جامی می کشد هر لحظه آه

آتشی دارد که دود از روزن او خاسته ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۳مرا نیست بر خوردن باده باعث
  2. شمارهٔ ۱۳۴می کند عشق تو تاراج دل و دین الغیاث
  3. شمارهٔ ۱۳۵یار اگر در بست بر رویت چه باشی در حرج
  4. شمارهٔ ۱۳۶چنین که سالک ما می نهد قدم کج مج
  5. شمارهٔ ۱۳۷به مهر و ماه فلک کودکیست بازی سنج
  6. شمارهٔ ۱۳۸ای ز تو قیل و قال ما همه هیچ
  7. شمارهٔ ۱۳۹قد بدا نور فالق الاصباح
  8. شمارهٔ ۱۴۰هر لحظه نمایی به لباس دگرم رخ
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.