پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۱

شنیده ام که به گل بلبل سحرخوان گفت

که شکر نعمت صبح وصال نتوان گفت

درون غنچه چرا خون و جیب گل چاک است

اگر نه مرغ چمن داستان هجران گفت

سماع لحن مغنی خوش است وین نکته

ز شاخ سرو سهی قمری خوش الحان گفت

چو ذوق باده وحدت نیافت جان حکیم

ازان چه سود که بر نفی شرک برهان گفت

دلی که یافت به شب زندگی ز جام صبوح

نشان زخضر و سیاهی و آب حیوان گفت

زمانه نغمه عشاق و اشکریزی شان

چو دیده قصه نوح و حدیث طوفان گفت

غذای خویش کن از ترک لقمه کین معنی

بود خلاصه هر حکمتی که لقمان گفت

مبند لب ز نصیحت که مور بهر حذر

به همسران خبر از مقدم سلیمان گفت

بود شکایت جام زفهم مستمعان

خوش آن که نکته مرموز با سخندان گفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۳برفت یار و مرا در فراق خویش گذاشت
  2. شمارهٔ ۱۲۴ترک شیرین شمایلی که مراست
  3. شمارهٔ ۱۲۵هنوز یک گل تو از هزار نشکفته ست
  4. شمارهٔ ۱۲۶به عشق آن پیر عالمگیر گشته ست
  5. شمارهٔ ۱۲۷چیست آن زلف سیه پیش رخت کافروخته‌ست
  6. شمارهٔ ۱۲۸جلوه حسن تو کجاست که نیست
  7. شمارهٔ ۱۲۹دلنواز ز من خسته جگر بازمایست
  8. شمارهٔ ۱۳۰یار دروغ وعده بیباک من کجاست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.