پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۴

نماند جا که تر از ابر دیده ما نیست

ولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست

چگونه بر در او جا کنم که چندان سر

فتاده بر سر کویش که پای را جا نیست

ز گشت باغ چه حاصل بجز غم آن دل را

که از مشاهده دوست در تماشا نیست

به باغ گو گذری کن که نیست هیچ نهال

که بهر خدمت قدش ستاده بر پا نیست

سواد خط تو تا دیده ام نبینم کس

که مبتلا شده چون من به دام سودا نیست

مگو به وعده که کام دلت دهم فردا

که دردمند غمت را امید فردا نیست

جدا ز لعل تو جامی چو نکته پردازد

به نطق هست چو طوطی ولی شکرخا نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۶ای خوش آن عاشق که با یار خود است
  2. شمارهٔ ۶۷خیال لعل لبت با صفای سینه خوش است
  3. شمارهٔ ۶۸چو نقشبند ازل نخل دلربای تو بست
  4. شمارهٔ ۶۹منم که دعوی عشق تو رسم و راه من است
  5. شمارهٔ ۷۰طالب علم نظر شو خود جز این تحصیل چیست
  6. شمارهٔ ۷۱باز عید آمد و مهر از دهن خم برخاست
  7. شمارهٔ ۷۲آن چه نور است که از وادی بطحا برخاست
  8. شمارهٔ ۷۳جز مرغ غمت کرده به دل خانه کسی نیست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.