پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۲

زآتش عشقت علم زد رشته جانم چو شمع

اشک شد یکسر تنم وز دیده می رانم چو شمع

اینچنینم کآتش عشق تو در دل خانه کرد

خواهد آخر سر برآورد از گریبانم چو شمع

بر امید بوی تو یا پرتوی از روی تو

روز در باغم چو گل شب در شبستانم چو شمع

امشب ای صبح سعادت چند سوزم بی رخت

روی بنما تا به رویت جان برافشانم چو شمع

دیده ام تا زنده خود را کار من جز گریه نیست

طرفه تر حالی که با این گریه خندانم چو شمع

مانده ام حیران حال خود که با این ضعف تن

چون میان آب و آتش زنده می مانم چو شمع

هر شبم گویی که جامی چند سوزی بهر من

چون کنم جز سوختن کاری نمی دانم چو شمع

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۴کجا شد آنکه ز بغداد مستقر سلف
  2. شمارهٔ ۲۰۵صوفی شهر آن به انواع فضایل متصف
  3. شمارهٔ ۲۰۶حشمت میفروش بین بر در او ز هر طرف
  4. شمارهٔ ۲۰۷شب نهان آن مستم از بالای سر بگذشت حیف
  5. شمارهٔ ۲۰۸دنت منازل من کنت منه بالاشواق
  6. شمارهٔ ۲۰۹به خود گمان من آن بود در بدایت عشق
  7. شمارهٔ ۲۱۰بیا ساقی بیار آن باده پاک
  8. شمارهٔ ۲۱۱مراست بی رخ تو شادیی به غم نزدیک
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.