پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۷۶۴

مهی از راه برآمد نه که افزون ز مه است این

سر من خاک ره او اگر آن کج کله است این

همه حسن است و ملاحت همه لطف است و صباحت

نه بت چارده ساله که مه چارده است این

شده بر هر سر راهش سپهی جمع ز خوبان

بشکن گو سپه شه که شه صد سپه است این

نه مرا بستر لعل است شب اندر ته پهلو

که ز خون مژه بسته جگر ته به ته است این

چو شب از محنت فرقت اگرم روز سیه شد

نکنم ناله ازان مه که ز بخت سیه است این

من و ویرانه محنت که به شبهای جدایی

دل خو کرده به غم را شده آرامگه است این

به رهت پست فتاده ست سر جامی بیدل

قدمی رنجه کن آخر نه کم از خاک ره است این

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۶۶مردم شکارا کین مجو با دوستداران بیش ازین
  2. شمارهٔ ۷۶۷این منم یارب ز درد عاشقی زار این چنین
  3. شمارهٔ ۷۶۸الله الله کیست مست باده ناز این چنین
  4. شمارهٔ ۷۶۹بیا جانا دل پر درد من بین
  5. شمارهٔ ۷۷۰قبای ناز درپوش و نیاز پادشاهان بین
  6. شمارهٔ ۷۷۱طره شبرنگ و جعد مشکسای خویش بین
  7. شمارهٔ ۷۷۲جلوه آن شوخ و جولان سمند او ببین
  8. شمارهٔ ۷۷۳ای به رخسار چو مه چشم و چراغ دگران
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.