پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۷۳۹

ای ز خورشید رخت تا ماه بعد المشرقین

اهل بینش را تماشای جمالت فرض عین

روی تو چون مه عیان سر دهانت بس نهان

در میان این و آن موی میانت بین بین

سبحه در گردن عصا در کف مصلا بر کتف

پای تا سر شیخ شهرت جوی ما شید است و شین

استخوانم شد ز غم صد پاره و هر پاره ای

زان مقامر پیشه دارد داغهای چون کعبتین

جان که از لب دادیم بستان به تیغ از من مباد

کز جهان بندم ز عشقت رخت ادا ناکرده دین

صوفی این دلق ملمع صرف وجه باده کن

در لباس صورت از رندان نشاید زیب و زین

عزم مسجد کردم از میخانه پیر میفروش

گفت یار اینجاست جامی این تمشی این این

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۴۱ای ز لعلت کامجو روح الامین
  2. شمارهٔ ۷۴۲ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین
  3. شمارهٔ ۷۴۳مشو سنگین دلا مشغول چوگان باختن چندین
  4. شمارهٔ ۷۴۴کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برین
  5. شمارهٔ ۷۴۵پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار من
  6. شمارهٔ ۷۴۶ای ز عشقت صد بلا بر جان غم پرورد من
  7. شمارهٔ ۷۴۷روزی که می سرشت فلک آب و خاک من
  8. شمارهٔ ۷۴۸نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل من
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.