پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۵۹۷

چو آنم دسترس نبود که روزی دامنش گیرم

روم باری به حسرت زیر بار توسنش میرم

من ار بار سفر می بندم از خاک درش باری

تو باش ای جان که خواهی از سگانش عذر تقصیرم

پس از مردن به خاکم گر زیارت آیی ای محرم

مخوان جز نام آن بت کان بود اخلاص و تکبیرم

چو عشق آن سوار آرد جنون ای همدم مشفق

خدا را ز آهن نعل سمندش ساز زنجیرم

نه تاب هجر و نی یارای وصل آوه چه حال است این

برآی ای زار مانده جان ز تن کاین ست تدبیرم

چو من اینجا به جان درماندم از سودای بدکیشی

چه سود ای قصه خوان افسانه خوبان کشمیرم

مگو جانا که هستی جامیا سلطان وقت خود

سگ کوی توام آخر مکن زین بیش تحقیرم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹۹نه صبر آنکه از خاک سر آن کوی برخیزم
  2. شمارهٔ ۶۰۰این چنین کز دیده و دل غرق آب و آتشم
  3. شمارهٔ ۶۰۱من غایبانه عاشق آن روی مهوشم
  4. شمارهٔ ۶۰۲به ناخن سینه خود می خراشم
  5. شمارهٔ ۶۰۳شدم دیوانه وان طفل پری پیکر نزد سنگم
  6. شمارهٔ ۶۰۴سینه شکافم هر سحر کاید صبا زان منزلم
  7. شمارهٔ ۶۰۵بنمای ساعد ز آستین آن دم که خواهی بسملم
  8. شمارهٔ ۶۰۶زار می نالم و کس نیست که گوید حالم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.