پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۳

من بی دل چو خواهم داد جان نادیده دیدارش

مدد کن ای اجل تا زار میرم زیر دیوارش

ز دیده در دلش جا کردم و دل در درون پنهان

هنوز ایمن نیم ترسم که بیند چشم اغیارش

چه قد است آن تعالی الله که خواهم دیده و دل را

کنم خاک ره آن ساعت که بینم لطف رفتارش

نه دل دارم به دست اکنون نه دین مسکین مسلمانی

که با این کافران سنگدل افتد سر و کارش

نشد گل چون رخش اما بدان رو آب می گردد

که یابد روی آن دولت که شوید گرد رخسارش

تو و گلزار خویش ای باغبان ما و سرکویی

که آب روی صد گلزار می بخشد خس و خارش

چو مرغان خزان دیده زبان بست از سخن جامی

کجا آن غنچه خندان که باز آرد به گفتارش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۵آن لاله رخ که باشد از داغ ما فراغش
  2. شمارهٔ ۴۸۶دلم که شوق لبت داد شربت اجلش
  3. شمارهٔ ۴۸۷خرامان می رود آن شوخ و صد بیدل ز دنبالش
  4. شمارهٔ ۴۸۸شیخ خودبین که به اسلام برآمد نامش
  5. شمارهٔ ۴۸۹سپیده دم که شد از خانه عزم حمامش
  6. شمارهٔ ۴۹۰رخت کز خط مشکین شد مزین صفحه سیمش
  7. شمارهٔ ۴۹۱آرزو دارم که گردم خاک راه توسنش
  8. شمارهٔ ۴۹۲شوخی که تاجداران بوسند خاک راهش
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.