پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷

من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را

گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را

ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم

ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را

رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن

یا نمی گوید کسی حال من درویش را

کیش پر تیر جفا دارد به کین بیدلان

از کدام استاد سنگین دل گرفت این کیش را

درد تو بیش از حد و غم های تو از درد بیش

با که گویم یارب این غمهای بیش از بیش را

دل فگار توست کار او میفکن با طبیب

زانکه جز داغ تو نبود سودمند این ریش را

سینه جامی که شد ریش از تو نتوان نیش زد

زانکه آه سوزناکش می گدازد نیش را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹مطرب امشب ساز کن با ناله من چنگ را
  2. شمارهٔ ۴۰من که خدمت کرده ام رندان درد آشام را
  3. شمارهٔ ۴۱می فزایی خط مشکین عارض چون سیم را
  4. شمارهٔ ۴۲رحمی بده خدایا آن سنگدل جوان را
  5. شمارهٔ ۴۳گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران را
  6. شمارهٔ ۴۴معلم گو مده تعلیم بیداد آن پریرو را
  7. شمارهٔ ۴۵گوشه برقع فتاد از طرف رخ آن ماه را
  8. شمارهٔ ۴۶ای مه خرگه نشین از رخ برافکن پرده ا
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.