پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴

شد سحر قاید اقبال من شیدا را

آتش انس من جانب طور نارا

ای خوش آن آتش رخشنده کز آیینه صبح

می برد شعله آن رنگ شب یلدا را

گر نیابم ز سر کوی تو در کعبه نشان

از مژه دجله بغداد کنم بطحا را

نکهت عنبر سارا همه عالم بگرفت

تا صبا شانه زد آن طره عنبرسا را

طوطی ناطقه را قوت حدیث لب توست

به حدیثی بگشا آن لب شکرخا را

بس که رفتند شهیدان غمت سوی عدم

لاله ها غرقه به خون می دمد آن صحرا را

جامی از عرض سخن چیست ندانم غرضت

چون درین عهد کسی کم خرد این کالا را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶خدای خیر دهاد آن جوان رعنا را
  2. شمارهٔ ۲۷زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب را
  3. شمارهٔ ۲۸من نه تنها خواهم این خوبان شهرآشوب را
  4. شمارهٔ ۲۹شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد را
  5. شمارهٔ ۳۰پیر ما بگذاشت آخر شیوه زهاد را
  6. شمارهٔ ۳۱عشق باید کز دو عالم فرد سازد مرد را
  7. شمارهٔ ۳۲یارب انصافی بده آن شیخ دعوی دار را
  8. شمارهٔ ۳۳چند بوسم دست و پا پیک دیار یار را
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.