پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸

من نه تنها خواهم این خوبان شهرآشوب را

کیست در شهر آن که خواهان نیست روی خوب را

دیر می جنبد بشیر ای باد بر کنعان گذر

مژده پیراهن یوسف ببر یعقوب را

دل نهادم بر جفا تا دیدم آن قد بلند

بر درخت آن به که بیند مرد عاقل چوب را

گو مکن درد دل من کاتب اندر نامه درج

طاقت این بار نبود حامل مکتوب را

چون صف دلها شکستی زین مکن رخش جفا

شرط نبود رفتن از پی لشکر مغلوب را

خواب ناید چشم تر را بی تو شبها اغلبی

گرچه باشد خواب غالب مردم مرطوب را

دی به خاک پاش با صد ذوق می سودم مژه

گفت جامی گرد شد آهسته زن جاروب را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰پیر ما بگذاشت آخر شیوه زهاد را
  2. شمارهٔ ۳۱عشق باید کز دو عالم فرد سازد مرد را
  3. شمارهٔ ۳۲یارب انصافی بده آن شیخ دعوی دار را
  4. شمارهٔ ۳۳چند بوسم دست و پا پیک دیار یار را
  5. شمارهٔ ۳۴کیست کز عشاق پیغامی رساند یار را
  6. شمارهٔ ۳۵بخرام و باز جلوه ده آن سرو ناز را
  7. شمارهٔ ۳۶برکش ای صوفی ز سر این خرقه سالوس را
  8. شمارهٔ ۳۷من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.