پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱

عشق باید کز دو عالم فرد سازد مرد را

درد این معنی نباشد مردم بی درد را

وعده غم می دهد یار و نداند این قدر

کین نوید عشق باشد جان غم پرورد را

هر کجا گردد ز رویش حسن را هنگامه گرم

گرد گشتن کی رسد خورشید عالم گرد را

بی خود افتادم چو خوردم شربت هجران بلی

جز چنان خوابی کجا لایق بود این خورد را

گرچه گشتم خاک راه او بحمدالله که باد

از سر راهش سوی دیگر نبرد این گرد را

لاله نیمی سرخ و نیمی زرد روید از گلم

چون برم در خاک اشک سرخ و رنگ زرد را

برد جامی را به کویش سیل اشک اما چه قدر

در چنان بستانی این خاشاک آب آورد را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳چند بوسم دست و پا پیک دیار یار را
  2. شمارهٔ ۳۴کیست کز عشاق پیغامی رساند یار را
  3. شمارهٔ ۳۵بخرام و باز جلوه ده آن سرو ناز را
  4. شمارهٔ ۳۶برکش ای صوفی ز سر این خرقه سالوس را
  5. شمارهٔ ۳۷من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
  6. شمارهٔ ۳۸هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک را
  7. شمارهٔ ۳۹مطرب امشب ساز کن با ناله من چنگ را
  8. شمارهٔ ۴۰من که خدمت کرده ام رندان درد آشام را
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.