پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۵

دل رخت را ز روشنی مه گفت

سخنی روشن و موجه گفت

هر که دریافت نکته دهنت

عقلش از سر غیب آگه گفت

پیش قد بلند تو طوبی

سخن سدره گفت و کوته گفت

گوشه ابروی تو را شب عید

هر که دید الهلال والله گفت

وعده یک بوسه بود و ده دشنام

لبت آن یک نداد وین ده گفت

نیست مشتاق کعبه صوفی شهر

سخن کعبه گر نه در ره گفت

دوش جامی حدیث زلف و رخت

ز اول شام تا سحرگه گفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۷باده تا چاشنیی زان لب چون نوش گرفت
  2. شمارهٔ ۲۱۸آن سفر کرده کش از ما دل گرفت
  3. شمارهٔ ۲۱۹دل که روزی چند با دیدار جانان خو گرفت
  4. شمارهٔ ۲۲۰آن نه خط است که گرد رخ زیباش گرفت
  5. شمارهٔ ۲۲۱ما امید از دوست ببریدیم و رفت
  6. شمارهٔ ۲۲۲آن که بر گل گره از جعد سمن بوی تو بست
  7. شمارهٔ ۲۲۳ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ست
  8. شمارهٔ ۲۲۴این زمینی ست که سرمنزل جانان بوده ست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.