پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۰

آن نه خط است که گرد رخ زیباش گرفت

دل ما سوخت بسی دود دل ماش گرفت

طوطیانند فرو برده به شکر منقار

یا خط سبز لب لعل شکرخاش گرفت

نقش پابوس ویم نیست همین بس که چو شد

در رهش سوده تنم نقش کف پاش گرفت

نه دل است این به برم بلکه دلم از غم عشق

شد جدا قطره ای از خون جگر جاش گرفت

گفت دامان وصالت بنهم بر کف و رفت

اشک من گوشه دامان به تقاضاش گرفت

ساقی امروز به نقدم قدحی چند بده

رغم آن را که غم نسیه فرداش گرفت

دل در آن زلف سیه شد بگسل جامی ازو

بر حذر باش ز دیوانه که سوداش گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۲آن که بر گل گره از جعد سمن بوی تو بست
  2. شمارهٔ ۲۲۳ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ست
  3. شمارهٔ ۲۲۴این زمینی ست که سرمنزل جانان بوده ست
  4. شمارهٔ ۲۲۵دلم از خم صفا جام مصفا زده است
  5. شمارهٔ ۲۲۶ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است
  6. شمارهٔ ۲۲۷مرا عشق عزیزی خوار کرده ست
  7. شمارهٔ ۲۲۸چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبست
  8. شمارهٔ ۲۲۹کس شیوه آن دلبر چالاک ندانست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.