پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۶

ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است

در دل لاله رخش آتش سودا زده است

شد چنان پایه آه من ازان ماه بلند

که سراپرده بر این طارم مینا زده است

بهر قتل که کمر بست ندانم که مرا

می کشد گوشه دامانش که بالا زده است

جانم آسود ز بوسیدن خاک قدمش

خرم آن کس که گهی بوسه بر آن پا زده است

هر غمی کز صنمی خسته دلی خورده فرو

همه سر از دل و جان من شیدا زده است

می دهد خاک رهش خاصیت آب حیات

بس که هر نوش لبی بوسه بر آن جا زده است

جامی افتاد ز پا زیر لگدکوب جفا

تا به فتراک بتی دست تمنا زده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۸چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبست
  2. شمارهٔ ۲۲۹کس شیوه آن دلبر چالاک ندانست
  3. شمارهٔ ۲۳۰ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست
  4. شمارهٔ ۲۳۱چه گویم کز فراقت چونم ای دوست
  5. شمارهٔ ۲۳۲دور از رخ تو چنانم ای دوست
  6. شمارهٔ ۲۳۳دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون می‌گریست
  7. شمارهٔ ۲۳۴چون سایه به خاک افکند آن سرو نه بر من
  8. شمارهٔ ۲۳۵ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.