پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۱

ما امید از دوست ببریدیم و رفت

هجر را بر وصل بگزیدیم و رفت

داغ بی یاری و درد بیدلی

آن همه بر خود پسندیدیم و رفت

شب همه شب گه به پهلو گه به سر

گرد کوی دوست گردیدیم و رفت

دستبوس دوست بر نامد ز دست

پاسبان را پای بوسیدیم و رفت

چون ندیدم آب روی خویش را

روی خود بر خاک مالیدیم و رفت

دولت دیدار چون روزی نشد

آن در و دیوار را دیدیم و رفت

شد گریبانگیر جامی درد عشق

دامن از وی نیز درچیدیم و رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۳ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ست
  2. شمارهٔ ۲۲۴این زمینی ست که سرمنزل جانان بوده ست
  3. شمارهٔ ۲۲۵دلم از خم صفا جام مصفا زده است
  4. شمارهٔ ۲۲۶ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است
  5. شمارهٔ ۲۲۷مرا عشق عزیزی خوار کرده ست
  6. شمارهٔ ۲۲۸چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبست
  7. شمارهٔ ۲۲۹کس شیوه آن دلبر چالاک ندانست
  8. شمارهٔ ۲۳۰ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.