پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۹

دل که روزی چند با دیدار جانان خو گرفت

عمرها جان کند تا با درد هجران خو گرفت

نیست میل بزم وصل از کلبه هجرم که چغذ

کم رود سوی عمارت چون به ویران خو گرفت

یاد مرهم بر دل من سخت می آید چو تیر

تا ازان ابرو کمان با زخم پیکان خو گرفت

قامتم چوگان سرم گوی است در میدان عشق

تا سوار شوخ من با گوی و چوگان خو گرفت

بی رخ لیلی مخوان مجنون حیران را به حی

زانکه آن سرگشته با کوه و بیابان خو گرفت

غرقه در خون دلم از چشم نمناکم چه باک

فکر باران کی کند آن کو به طوفان خو گرفت

همچو جامی درد سر بیند ز بالین حریر

هر که را سر بر درت با سنگ دربان خو گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۱ما امید از دوست ببریدیم و رفت
  2. شمارهٔ ۲۲۲آن که بر گل گره از جعد سمن بوی تو بست
  3. شمارهٔ ۲۲۳ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ست
  4. شمارهٔ ۲۲۴این زمینی ست که سرمنزل جانان بوده ست
  5. شمارهٔ ۲۲۵دلم از خم صفا جام مصفا زده است
  6. شمارهٔ ۲۲۶ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است
  7. شمارهٔ ۲۲۷مرا عشق عزیزی خوار کرده ست
  8. شمارهٔ ۲۲۸چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.