پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۹

بر فلک دوش از خروش من دل اختر بسوخت

شعله آهم چو پروانه ملک را پر بسوخت

روشنم شد کز چه رو فرهاد جا در سنگ ساخت

خانه را از آتش آهم چو بام و در بسوخت

زاهد از سوز غمت لب خشک و صوفی دیده تر

آه ازین آتش که چون زد شعله خشک و تر بسوخت

واعظ افسرده سوز عاشقان را منکر است

خواهمش روزی ز برق آه با منبر بسوخت

هر که را دل سوختی تنها نه او را سوختی

بلکه از سوز دلش صد بیدل دیگر بسوخت

خواب چون آید شب هجران چنین کز چشم و دل

شد مرا بالین به خون آغشته و بستر بسوخت

جامی از درد جدایی حسب حالی می نوشت

از قلم آتش علم بیرون زد و دفتر بسوخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۱لب گشادی تا سخن گویی در سیراب ریخت
  2. شمارهٔ ۲۱۲خط تو در دامن گل سنبل سیراب ریخت
  3. شمارهٔ ۲۱۳دلم چون داستان غم فرو ریخت
  4. شمارهٔ ۲۱۴درمانده ای به حکم قضا از بلا گریخت
  5. شمارهٔ ۲۱۵دل رخت را ز روشنی مه گفت
  6. شمارهٔ ۲۱۶دی که آن نازنین سخن می گفت
  7. شمارهٔ ۲۱۷باده تا چاشنیی زان لب چون نوش گرفت
  8. شمارهٔ ۲۱۸آن سفر کرده کش از ما دل گرفت
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.