پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۹

صبح دولت را فروغ از آفتاب روی توست

قبله رندان مقبل گوشه ابروی توست

دمبدم عرضه مده خوبان شهر آشوب را

کز همه عالم همین میل دل من سوی توست

روی نیکو از من بد روز پوشیدی ولی

چشم نیکویی هنوزم از رخ نیکوی توست

از همه سیمینبران بردی به زور پنجه دست

ناتوانی را چه تاب ساعد و بازوی توست

لب گزی چون گویمت آزار جان من مجوی

جان من آزار جان جستن همانا خوی توست

دل به صد شاخ است در بستان صنوبر را چو من

گوییا دلداده سرو قد دلجوی توست

یک زمان پهلوی ما یک لحظه پهلوی رقیب

راحت و رنجی که ما را هست از پهلوی توست

نیست جامی را نوایی جز سرود عشق تو

تو گل نورسته‌ای او بلبل خوشگوی توست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۱جفای تو که بسی خوشتر از وفای من است
  2. شمارهٔ ۱۶۲تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است
  3. شمارهٔ ۱۶۳این همه خونابه کاندر چشم گریان من است
  4. شمارهٔ ۱۶۴ز دل زبانه آتش که در دهان من است
  5. شمارهٔ ۱۶۵هر نشان کز خون دل بر دامن چاک من است
  6. شمارهٔ ۱۶۶نامه کز جانان رسد منشور اقبال من است
  7. شمارهٔ ۱۶۷حریم منزل جانان برون ز عالم ماست
  8. شمارهٔ ۱۶۸لاله بی روی تو داغ دل ماست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.