پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۶

چرخ را جامی نگون دان کز می عشرت تهی ست

باده از جام تهی جستن نشان ابلهی ست

مرد جاهل جاه گیتی را لقب دولت نهد

همچنان کاماس بیند طفل و گوید فربهی ست

از بقا گردون قبایی بر قد یک تن ندوخت

خلعتی بس فاخر آمد عمر عیبش کوتهی ست

نیست شاخ میوه دار ایمن ز سنگ ناکسان

خوش تهیدستی که او آزاده چون سرو سهی ست

خوش برآ با قطع و وصل باغبان همچون نهال

گر تو را زین باغ پر آسیب امید بهی ست

راه بس باریک و شب تاریک و دزدان در کمین

بی دلیلی عزم ره کردن دلیل بی رهی ست

هر که چون جامی درین ره شد ز ما و من تهی

گر به صورت مبتدی باشد به معنی منتهی ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۸در همه شهر دلی کو که نه خون کرده توست
  2. شمارهٔ ۱۵۹صبح دولت را فروغ از آفتاب روی توست
  3. شمارهٔ ۱۶۰نقاش ازل کان خط مشکین رقم اوست
  4. شمارهٔ ۱۶۱جفای تو که بسی خوشتر از وفای من است
  5. شمارهٔ ۱۶۲تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است
  6. شمارهٔ ۱۶۳این همه خونابه کاندر چشم گریان من است
  7. شمارهٔ ۱۶۴ز دل زبانه آتش که در دهان من است
  8. شمارهٔ ۱۶۵هر نشان کز خون دل بر دامن چاک من است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.