پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۹

روی خود را مگو شریک مه است

در نکویی که لاشریک له است

نارسیده به چارده سالت

رویت افزون ز ماه چارده است

ملک هستی تمام طی کردم

تا به وصلت هنوز نیمه ره است

تا تو بستی نقاب تو بر تو

بر رخم خون بسته ته به ته است

کی پذیرد ز شمع و مشعله نور

هر که را شب ز دود دل سیه است

جانب عاشقان نگه می دار

حشمت پادشاه از سپه است

خانقه میکده ست جامی را

باده کهنه پیر خانقه است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۱مه شمع شب افروز و رخت نور تجلی ست
  2. شمارهٔ ۱۵۲خوبان هزار و از همه مقصود من یکی ست
  3. شمارهٔ ۱۵۳سینه تنگم نه جای چون تو زیبا دلبری ست
  4. شمارهٔ ۱۵۴مرا از درد تو بر سینه داغی ست
  5. شمارهٔ ۱۵۵دلم پیرانه سر با خردسالی ست
  6. شمارهٔ ۱۵۶چرخ را جامی نگون دان کز می عشرت تهی ست
  7. شمارهٔ ۱۵۷ای شهسوار حسن که جانم فدای توست
  8. شمارهٔ ۱۵۸در همه شهر دلی کو که نه خون کرده توست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.