پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۸

آن کیست سواره که بلای دل و دین است

صد خانه برانداخته در خانه زین است

ماهی ست درخشنده چو بر پشت سمند است

سروی ست خرامنده چو بر روی زمین است

آشوب جهان است اگر اسپ سوار است

آسایش جان است اگر بزم نشین است

در آتش و آبم ز دل و دیده چو دیدم

کافروخته رخسار و عرق کرده جبین است

برتافت ز من رو گره افکند در ابرو

اینک سر و شمشیر اگر بر سر کین است

گر قصه خود عرضه رایش نتوان کرد

صد شکر خدا کو همه دان و همه بین است

گفتم که سخنرانی جامی ز لب توست

از پسته شکر ریخت که آری سخن این است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۰ای که جان و دل آگاه تو را همراه است
  2. شمارهٔ ۱۵۱مه شمع شب افروز و رخت نور تجلی ست
  3. شمارهٔ ۱۵۲خوبان هزار و از همه مقصود من یکی ست
  4. شمارهٔ ۱۵۳سینه تنگم نه جای چون تو زیبا دلبری ست
  5. شمارهٔ ۱۵۴مرا از درد تو بر سینه داغی ست
  6. شمارهٔ ۱۵۵دلم پیرانه سر با خردسالی ست
  7. شمارهٔ ۱۵۶چرخ را جامی نگون دان کز می عشرت تهی ست
  8. شمارهٔ ۱۵۷ای شهسوار حسن که جانم فدای توست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.