پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۷

کیست آن شوخ که مهمان تهیدستان است

که ز سر تا به قدم شعبده و دستان است

مجلس از رشک رخش داغ نه گلزار است

خانه از سرو قدش طعنه زن بستان است

تا لبش چاشنیی در قدح باده فکند

رفته بر چرخ برین عربده مستان است

عیش را داد بده کام دل از می بستان

که ز هر گوشه صدای بده و بستان است

نگسلم طفل وش از دایه لطفش هر چند

که سیه کرده ز بخت سیهم پستان است

خضر و سرچشمه او می طلبی خیز و بجوی

آن خط سبز و لب لعل که گر هست آن است

جامی از خاک خراسان چه کنی قصد حجاز

چون تو را کعبه مقصود به ترکستان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۹روی خود را مگو شریک مه است
  2. شمارهٔ ۱۵۰ای که جان و دل آگاه تو را همراه است
  3. شمارهٔ ۱۵۱مه شمع شب افروز و رخت نور تجلی ست
  4. شمارهٔ ۱۵۲خوبان هزار و از همه مقصود من یکی ست
  5. شمارهٔ ۱۵۳سینه تنگم نه جای چون تو زیبا دلبری ست
  6. شمارهٔ ۱۵۴مرا از درد تو بر سینه داغی ست
  7. شمارهٔ ۱۵۵دلم پیرانه سر با خردسالی ست
  8. شمارهٔ ۱۵۶چرخ را جامی نگون دان کز می عشرت تهی ست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.