پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۵

مگو که قطع بیابان عشق آسان است

که کوههای بلا ریگ آن بیابان است

حدیث چتر مرصع به میر قافله گوی

که سایه بان ز ره ماندگان مغیلان است

فراز و شیب ره از رهروان گرم مپرس

که پیش مرغ هوا کوه و دشت یکسان است

ز ناز چون نکشیدی به کعبه دامن وصل

چه چاک ها که ازین حسرتش به دامان است

ببند دیده گرت نیست قوت مجنون

که برق منزل لیلی قوی درخشان است

چه سود قافله مصر حسن یوسف را

متاع عشق چو در کاروان کنعان است

به راه عشق تو جامی ز ناله بس نکند

زبان او چو درای از برای افغان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۷کیست آن شوخ که مهمان تهیدستان است
  2. شمارهٔ ۱۴۸آن کیست سواره که بلای دل و دین است
  3. شمارهٔ ۱۴۹روی خود را مگو شریک مه است
  4. شمارهٔ ۱۵۰ای که جان و دل آگاه تو را همراه است
  5. شمارهٔ ۱۵۱مه شمع شب افروز و رخت نور تجلی ست
  6. شمارهٔ ۱۵۲خوبان هزار و از همه مقصود من یکی ست
  7. شمارهٔ ۱۵۳سینه تنگم نه جای چون تو زیبا دلبری ست
  8. شمارهٔ ۱۵۴مرا از درد تو بر سینه داغی ست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.