پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۵۶

ما کرده ایم نامه هستی خویش طی

وآنگه نهاده بر سر بازار عشق پی

تو آفتاب حسنی و عشّاق ذرّه وار

سرگشته در جهان به هوای تو تا به کی ؟

برقع ز ماه چهره برانداز یک نفس

تا آفتاب غوطه خورد زیر موج خَوی

آن کآو خراب جرعه دُردی درد تست

دیگر چه حاجت است چنان مست را به مَی

هر دم به سوز و ناله دگرگون کند اگر

رمزی ز راز عشق بگویم به گوش نَی

کو دل درین میانه که سلطان عشق تو

یک لحظه بانگ بر من بیدل زند که هَی

در طبع خود جلال خیال تو نقش کرد

تا جز خیال تو نبود در خیال وی

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۵۸چه جرم رفت که یکباره مِهر ببریدی
  2. شمارهٔ ۲۵۹ز سودای گل سوری ز عشق روی گلناری
  3. شمارهٔ ۲۶۰در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاری
  4. شمارهٔ ۲۶۱آیم که رُخت بینم و دیدن نگذاری
  5. شمارهٔ ۲۶۲بکوش تا دل آزرده ای به دست آری
  6. شمارهٔ ۲۶۳صبحدم می گفت نالان بلبلی بر شاخساری:
  7. شمارهٔ ۲۶۴چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذری
  8. شمارهٔ ۲۶۵من صورتی چنین نشنیدم به دلبری
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.