پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۹۷۷

ندارم بی تو برگ جان ندارم

غم عشق تو را پنهان ندارم

خبر داری که در شبهای تاری

به درد عشق تو درمان ندارم

غم تو آتشی در جان ما زد

بگو چون ناله و افغان ندارم

اگر عالم سراسر حور باشد

بجز میل رخ جانان ندارم

چو خواهد رفت سر در پای جانان

همان بهتر که من سامان ندارم

برآ ای آفتاب وصل جانان

که سر اندر شب هجران ندارم

به وصلت یک زمان بنواز ما را

که بی روی تو برگ جان ندارم

به جان آمد جهان از دست هجران

کزین پس صبر بی پایان ندارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۷۹منم کاندر جهان یاری ندارم
  2. شمارهٔ ۹۸۰صبا بگذر شبی در کوی یارم
  3. شمارهٔ ۹۸۱چشم بینایی بده تا روی جانان بنگرم
  4. شمارهٔ ۹۸۲جانا ز دست عشق تو فرسوده خاطرم
  5. شمارهٔ ۹۸۳گر من ز دست هجر تو آهی برآورم
  6. شمارهٔ ۹۸۴تا روی همچو ماه تو رفت از برابرم
  7. شمارهٔ ۹۸۵تا من از صحبت تو مهجورم
  8. شمارهٔ ۹۸۶بیا جانا که جانت را بمیرم
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.