پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۶

صبوری در غم جانان که دارد

دوای درد بی درمان که دارد

مرا گفتید بی سامانی از عشق

به عشق تو سرو سامان که دارد

به جان آمد دلم در بند هجران

چنین مشکل بگو آسان که دارد

طبیب من تویی آخر نگویی

که درد دل ز تو پنهان که دارد

مفرما صبرم از روی دلارام

صبوری از رخ جانان که دارد

خیالت نور هر دو دیدهٔ ماست

بگو تا اینچنین مهمان که دارد

همه کس را بود مهر تو در دل

بجز من مهر تو در جان که دارد

جهانی در غمت بس ناشکیبند

از این پس طاقت هجران که دارد

به عید روی تو جان جهان را

فدا کردم چنین قربان که دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۸دل من با سر زلف تو هوایی دارد
  2. شمارهٔ ۴۳۹دلبر غم حال ما ندارد
  3. شمارهٔ ۴۴۰گویند جهان وفا ندارد
  4. شمارهٔ ۴۴۱آن کیست که با یاد تو دل شاد ندارد
  5. شمارهٔ ۴۴۲دل در غم هجران تو بهبود ندارد
  6. شمارهٔ ۴۴۳آن بنده که جز تو کس ندارد
  7. شمارهٔ ۴۴۴نگار از حال زارم غم ندارد
  8. شمارهٔ ۴۴۵غم هجر تو پایانی ندارد
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.