پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۸

دل من با سر زلف تو هوایی دارد

دردمندست و ز لعل تو دوایی دارد

رخ تو بدر منیر است و در او حیرانم

دل من روشنی و نور ز جایی دارد

شاه حسنست و لطافت شده مغرور به خود

نیک دانم چه غم از حال گدایی دارد

ای گدایی در دوست به از سلطانی

آخر از کوی تو درویش نوایی دارد

گرچه سرو از همه اسباب جهان آزادست

حالیا در نظرش نشو و نمایی دارد

شتر مست که از خوان جفا مجروحست

ناله ای می کند و یاوه درایی دارد

در جهان گرچه عزیزست بسی درّ خوشاب

پیش لعل لبت آخر چه بهایی دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۰گویند جهان وفا ندارد
  2. شمارهٔ ۴۴۱آن کیست که با یاد تو دل شاد ندارد
  3. شمارهٔ ۴۴۲دل در غم هجران تو بهبود ندارد
  4. شمارهٔ ۴۴۳آن بنده که جز تو کس ندارد
  5. شمارهٔ ۴۴۴نگار از حال زارم غم ندارد
  6. شمارهٔ ۴۴۵غم هجر تو پایانی ندارد
  7. شمارهٔ ۴۴۶مهر رویش نه چنانم نگران می‌دارد
  8. شمارهٔ ۴۴۷کسی که تخم غمت در میان جان کارد
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.