پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۰

گویند جهان وفا ندارد

میلی سوی وصل ما ندارد

با هر که دمی به زجر می‌زد

آخر به چه از جفا ندارد

دردیست مرا ز بیوفاییش

کان درد جفا دوا ندارد

سلطان جهان ز روی رحمت

رحمی به دل گدا ندارد

از حد بگذشت جور بر ما

باشد که چنین روا ندارد

بی‌مهر بتیست بس ستمگر

از روی جهان حیا ندارد

ای باد بگو که آن نگارم

دارد سر وصل یا ندارد

بیچاره دلم به غیر عشقش

در هر دو جهان خطا ندارد

آزرده دل من از جفایش

گویی که به دل وفا ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۲دل در غم هجران تو بهبود ندارد
  2. شمارهٔ ۴۴۳آن بنده که جز تو کس ندارد
  3. شمارهٔ ۴۴۴نگار از حال زارم غم ندارد
  4. شمارهٔ ۴۴۵غم هجر تو پایانی ندارد
  5. شمارهٔ ۴۴۶مهر رویش نه چنانم نگران می‌دارد
  6. شمارهٔ ۴۴۷کسی که تخم غمت در میان جان کارد
  7. شمارهٔ ۴۴۸دوای درد دوری صبر دارد
  8. شمارهٔ ۴۴۹دلم ز درد غم عشق جان نخواهد برد
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.