پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۳۹

دردمندم از لب لعلت بده درمان ما

کز رخ چون خور فکندی آتشی در جان ما

در دلم دردیست درمانش نمی‌دانم ز وصل

خود نمی‌آید به سر این درد بی درمان ما

خلق گویندم تو را بودی سر و سامان چه شد

سر ز سودا پر شد و از دست رفت سامان ما

آخر از روی کرم بازآ که در هجران تو

ز آب چشم خون فشانم تر شده دامان ما

مدّتی تا در جهان سرگشته می‌گردم به غم

خود نمی‌گویی که چون شد زار سرگردان ما

سالها تا همچو سرو از عشق رویت سر کشید

این دل سرگشتهٔ مهجور نافرمان ما

عید رویش را فدا کردم جهان و جان چه گفت

خود چه ارزد لاشه‌ای تا می‌کنی قربان ما

کس چو من در عاشقی جان و جهانی درنباخت

عشق روی دوست آمد آیتی در شان ما

من گدای کوی او گشتم که تا بر من نظر

افکند، دارد فراغت از جهان سلطان ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱آتشی از رخ چرا افکنده‌ای در جان ما
  2. شمارهٔ ۴۲درون دیده نشستی و دل شُدَت ماوا
  3. شمارهٔ ۴۳صبا چه گفت ز دلدار خشم رفتهٔ ما
  4. شمارهٔ ۴۴جز شب وصل تو جانا که کند چارهٔ ما
  5. شمارهٔ ۴۵عشقبازی‌ست کنون با رخ تو پیشهٔ ما
  6. شمارهٔ ۴۶دلبر سنگ دلِ شوخِ جفاپیشهٔ ما
  7. شمارهٔ ۴۷افتاده در دلم ز دو زلف تو تاب‌ها
  8. شمارهٔ ۴۸صبر می باید دلا در کارها
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.