پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۸۹

گفتم به دل که ای دل دانی که در چه کاریم

چون زلف خوب رویان آشفته روزگاریم

نه یار در بر ما نه دل به دست داریم

با خون دیده و دل روزی همی گذاریم

یک دم نظر به حالم از لطف خویشتن کن

ای نور هر دو دیده کز عشق زار زاریم

رحمی به دل نداری دانم تو را به جایم

باشد تو را بسی کس ما جز تو کس نداریم

پرسی تو حال زارم جانا نگفتنم به

کز آرزوی رویت مجروح و دل فگاریم

شوق رخ تو جانا گفتا که در چه کاری

جز تخم مهر رویت گفتم به جان چه کاریم

ای دل جهان و جان را در کار عشق کردی

صبری بکن خدا را تا دست از او بداریم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۹۱با سرو قد تو عشق بازیم
  2. شمارهٔ ۱۰۹۲تا به کی در غم عشق تو چنین درسازیم
  3. شمارهٔ ۱۰۹۳دلا تا کی به درد او بسازیم
  4. شمارهٔ ۱۰۹۴بگو تا چند خون دل به غم در ساغر اندازیم
  5. شمارهٔ ۱۰۹۵صبا رسید و رسانید بوی یار قدیم
  6. شمارهٔ ۱۰۹۶گر نسیم کوی او دارد مسلمانان نسیم
  7. شمارهٔ ۱۰۹۷چون صبا از زلف یارم هر سحر آرد نسیم
  8. شمارهٔ ۱۰۹۸ما خود ز که‌ایم و از کدامیم
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.