پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱۴

عمریست تا من از جان حیران آن جمالم

بگرفت بی رخ او از جان خود ملالم

دل رفت و جان مسکین از هجر در تکاپوی

در بحر غم گرفتار در جستن وصالم

کویش مرا هوس بود گفتم که بینمش روی

کاندر هوای وصلش مرغی شکسته بالم

در کارگاه وصلش نقشی نبست هرگز

استاد عشق زان رو بی نقش او خیالم

خون دلم بخوردی از چشم مست و آنگه

خون دل جهانی گویی بود حلالم

تا روی همچو ماهش از دیده رفت گویی

بر یاد ابروانش پیوسته چون هلالم

حال دلم چه پرسی سرگشته در جهانست

نه صبر هست و نه دل اینست بی تو حالم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۶آخر نظری فکن به حالم
  2. شمارهٔ ۱۰۱۷چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالم
  3. شمارهٔ ۱۰۱۸تا هست نظر بدان جمالم
  4. شمارهٔ ۱۰۱۹ای سر زلف تو پناه دلم
  5. شمارهٔ ۱۰۲۰تا کی زنی ز تیغ جفا نیش بر دلم
  6. شمارهٔ ۱۰۲۱چو بلبل در هوای گلستانم
  7. شمارهٔ ۱۰۲۲تا هست به عشق تو توانم
  8. شمارهٔ ۱۰۲۳من ز هجران تو سرگشته و سرگردانم
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.