پرش به محتوای اصلی
قدسی مشهدی قدسی مشهدی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۵

مبادا کام جان از عیش، تا کام از الم گیرد

فسون عافیت بر دل مخوان، تا خو به غم گیرد

برون آ نیمشب از خانه، تا عالم شود روشن

کسی تا کی سراغ آفتاب از صبحدم گیرد؟

جفا خواهد که از طبع تو آیین جفا جوید

ستم خواهد که از خوی تو تعلیم ستم گیرد

نمی‌دانم که کرد این راه، سر، دانم که هر گامی

ز شوق زخم خارم، دیده پیشی بر قدم گیرد

نهم بر نقش پای خویش دایم دیده در کویش

که شاید رفته‌رفته دیده‌ام جای قدم گیرد

بود کوتاه از دامان مستی دست روشندل

برآرد از دل خود زنگ، چون آیینه نم گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۷دگر بر آتش می، توبه سوختن دارد
  2. شمارهٔ ۲۴۸هیچ دورانی چو عهد بی‌سرانجامی نبود
  3. شمارهٔ ۲۴۹..............................
  4. شمارهٔ ۲۵۰وجودم را نه از آتش، نه از گل پرورش دادند
  5. شمارهٔ ۲۵۱تا پرده از رخت به کشیدن نمی‌رسد
  6. شمارهٔ ۲۵۲مرا هر قطره‌ای کز دیده در دامن فرو ریزد
  7. شمارهٔ ۲۵۳در طرب ز ازل بر من حزین بستند
  8. شمارهٔ ۲۵۴سوای تو در سینه هر خام نگنجد
همه‌ی غزلیات ←

قدسی مشهدی درباره‌ی قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.