پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۸

برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شد

نمودی چهره تا خورشید را نام و نشان گم شد

به هنگام جواب ار ببینم خاموش معذورم

که چون گفتی سخن در کامم از حسرت زبان گم شد

نمی‌دانم دلم را خط به غارت برده یا خالش

همین دانم که ما بودیم و او دل در میان گم شد

به قصدم داشت ترکی در کمان تیری ندانستم

که بیرون رفت از دل ناوکش یا در نشان گم شد

به غربت کرده‌ام خو، مرغ دست‌آموزِ صیادم

وطن کی می‌شناسم بیضه‌ام در آشیان گم شد

بیابانی‌ است مالامال دل تا خیمه لیلی

بسا مجنون سرگردان در این ریگ روان گم شد

ز خود گر می‌روی وقت است فرصت را غنیمت دان

که اینک در نظر قصاب گرد کاروان گم شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۰نگاهم چون دچار عارض آن دل‌ربا گردد
  2. شمارهٔ ۱۱۱عاقبت کوی تو ما را مسکن دل می‌شود
  3. شمارهٔ ۱۱۲دلم شبی که به شکّر لبی خطاب ندارد
  4. شمارهٔ ۱۱۳گاه آبادم نماید گاه ویرانم کند
  5. شمارهٔ ۱۱۴سر در ره جانانه فدا شد چه به جا شد
  6. شمارهٔ ۱۱۵عجب مدار گرم دل ز دیدگان بچکد
  7. شمارهٔ ۱۱۶نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشد
  8. شمارهٔ ۱۱۷آن سرو سیم‌اندام من چون از گلستان بگذرد
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.