پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۶

عمری که صرف عشق نگردد بطالت است

راهی که رو به دوست ندارد ضلالت است

من مجرم محبت و دوزخ فراق یار

واه درون به صدق مقالم دلالت است

گیرم به خون دیده نویسم رساله را

کس را در آن حریم چه حد رسالت است

در عمر خود به هیچ قناعت نموده‌ام

تا روزیم به تنگ دهانش حوالت است

کام ار به استمالت ازو می‌توان گرفت

هر ناله‌ام علامت صد استمالت است

گر سر نهم به پای تو عین سعادت است

ور جان کنم فدای تو جای خجالت است

آمد بهار و خاطر من شد ملول‌تر

زیرا که باغ بی‌تو محل ملالت است

گفتم که با تو صورت حالی بیان کنم

دردا که حال عشق برون از مقالت است

برخیز تا به پای شود روز رستخیز

وآنگه ببین شهید غمت در چه حالت است

کی می‌کند قبول فروغی به بندگی

فرماندهی که صاحب چندین جلالت است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۸تا طرف نقاب از رخ رخشان تو برخاست
  2. غزل شمارهٔ ۵۹بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست
  3. غزل شمارهٔ ۶۰دی در میان مستی خنجر کشیده برخاست
  4. غزل شمارهٔ ۶۱به هر غمی که رسد از تو خاطرم شاد است
  5. غزل شمارهٔ ۶۲آن که لبش مایهٔ حلاوت قند است
  6. غزل شمارهٔ ۶۳یک اشارت ز تو بر قتل جهان بسیار است
  7. غزل شمارهٔ ۶۴طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار است
  8. غزل شمارهٔ ۶۵آن که مرادش تویی از همه جویاتر است
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.