پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۹

بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست

کار من دل سوخته را ساخته برخاست

ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست

سروی است چو با قامت افراخته برخاست

پیداست ز بالیدن بالای بلندش

کز بهر هلاک من دلباخته برخاست

چشمش پی خون ریختن مردم هشیار

مستی است که با تیغ ستم آخته برخاست

افسوس که از انجمن آن ماه سیه چشم

ما را همه نادیده و نشناخته برخاست

آن ترک نوازنده به سرحلقهٔ عشاق

کز خاک درش با تن نگداخته برخاست

تا سایهٔ شمشاد تو افتاد به بستان

بر سرو سهی دود دل فاخته برخاست

خندید به آیینهٔ خورشید فروغی

تا صفحهٔ دل از همه پرداخته برخاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۱به هر غمی که رسد از تو خاطرم شاد است
  2. غزل شمارهٔ ۶۲آن که لبش مایهٔ حلاوت قند است
  3. غزل شمارهٔ ۶۳یک اشارت ز تو بر قتل جهان بسیار است
  4. غزل شمارهٔ ۶۴طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار است
  5. غزل شمارهٔ ۶۵آن که مرادش تویی از همه جویاتر است
  6. غزل شمارهٔ ۶۶ساقی فرخنده پی تا به کفش ساغر است
  7. غزل شمارهٔ ۶۷دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است
  8. غزل شمارهٔ ۶۸کیفیت نگاه تو از جام خوش‌تر است
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.