پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱

نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را

نه روز روشنی از پی شب سیاهی را

فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما

که از ستم ندهد داد دادخواهی را

گدای شهرم و بر سر هوای آن دارم

که سر نهم به کف پای پادشاهی را

ز خسروان ملاحت کجا روا باشد

که در پناه نگیرند بی‌پناهی را

به راه عشق به حدی است ناامیدی من

که نا امید کند هر امید گاهی را

چگونه لاف محبت زند نظر بازی

کز آب دیده نشسته‌ست خاک راهی را

بزیر خون محبان که در شریعت عشق

به هیچ حال نخواهم کسی گواهی را

نه من شهید تو تنها شدم که از هر سو

به خاک ریخته‌ای خون بی‌گناهی را

به یک نگاه ز رحمت بکش فروغی را

مکن دریغ ز مشتاق خود نگاهی را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۳تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب ما
  2. غزل شمارهٔ ۴۴آمد به جلوه شاهد بالا بلند ما
  3. غزل شمارهٔ ۴۵چون خاک می‌شود به رهت جان پاک ما
  4. غزل شمارهٔ ۴۶خطت دمید از اثر دود آه ما
  5. غزل شمارهٔ ۴۷چشم بیمار تو شد باعث بیماری ما
  6. غزل شمارهٔ ۴۸ای زلف تو بر هم زن فرزانگی ما
  7. غزل شمارهٔ ۴۹ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما
  8. غزل شمارهٔ ۵۰یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.