پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۰

یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما

ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما

قامت افراخته می‌رفت و به شوخی می‌گفت

که بتی چهره نیفروخت به زیبایی ما

او ز ما فارغ و ما طالب او در همه حال

خود پسندیدن او بنگر و خودرایی ما

قتل خود را به دم تیغ محبت دیدیم

گو عدو کور شو از حسرت بینایی ما

جان بیاسود به یک ضربت قاتل ما را

یعنی از عمر همین بود تن آسایی ما

حالیا مست و خرابیم ز کیفیت عشق

پس از این تا چه رسد بر سر سودایی ما

هر کجا جام می‌آن کودک خندان بخشد

باده گو پاک بشو دفتر دانایی ما

نقد دنیا به بهای لب ساقی دادیم

تا کجا صرف شود مایهٔ عقبایی ما

شب ما تا به قیامت نشود روز، که هست

پردهٔ روز قیامت شب تنهایی ما

مگرش زلف تو زنجیر نماید ور نه

در همه شهر نگنجد دل صحرایی ما

دل ز وصلت نتوان کند، بهل تا بکند

سیل هجران تو بنیاد شکیبایی ما

ناتوان چشم تو بر بست فروغی را دست

ورنه کی خاسته مردی به توانایی ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۲پایه عمر گران‌مایه بر آب است برآب
  2. غزل شمارهٔ ۵۳اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب
  3. غزل شمارهٔ ۵۴دوش در آغوشم آمد آن مه نخشب
  4. غزل شمارهٔ ۵۵از جلوهٔ حسنت که بری از همه عیب است
  5. غزل شمارهٔ ۵۶عمری که صرف عشق نگردد بطالت است
  6. غزل شمارهٔ ۵۷هر گه آن خسرو زرین کمر از جا برخاست
  7. غزل شمارهٔ ۵۸تا طرف نقاب از رخ رخشان تو برخاست
  8. غزل شمارهٔ ۵۹بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.